مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 مرداد 1385

 

 

 

 

به نام خدا

سلام خوبین ؟

امروز منم مثل بقیه وبلاگ نویسا اومدم که آخرین پست این وبلاگ رو بنویسم  و برم.

از همه دوستایی که بهم نظر دادن و کمکم کردن ممنونم.

اسم کسی رو نمی یارم یه موقع کسی از قلم بیفته ناراحت می شه.

ولی از همه ممنونم.

درضمن این وبلاگ 325 تا پست داره که فقط دو تا از اونا در این صفحه (صفحه اصلی) هست اگه خواستین از بقیه پست ها استفاده کنین از منوی سمت چپ استفاده کنین 

یه فایل فلش با کمک یکی از دوستان ساختیم می ذارم اینجا هر کی خواست دانلود کنه ببینه با دو کیفیت روی هر کدوم که خواستین کلیک راست کنین بعدشم "save target as"  رو کلیک کنین در ضمن حتماْ با فلش پلیر تماشا کنین.

Zemestoon Akhari 1.94 MB 

Zemestoon Akhari 1.41 MB

به قول یکی ازدوستام بدی دیدین حقتون بوده خوبی دیدین اشتباه شده البته شما عکسشو بخونین

مواظب خودتون باشین موفق باشین و پیروز

                                             خدانگهدار

با توام ای سهراب

 

با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب، یادته گفتی بهم، تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

نیستی سهراب که ببینی که شقایق هم مرد، دیگه با چی، کسی رو دلخوش کرد؟

 

یادته گفتی بهم، اومدی سراغ من، نرم و آهسته بیا، که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو، اومدم آهسته و نرمتر از یک پر قو
خسته از دوری راه، خسته و چشم به راه.

 

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار، فکر کنم شدم دچار

 

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه، آره تنها باشه، یاره غم ها باشه 

یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم، می فروشم به شما، تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست، دل تنهایی تان تازه شود

 

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب

ساحل یه نفسه، نیست که تازگی بره این دل تنهایی من

پس کجاست اون قفس شقایقت؟

منو با خودت ببر به قایقت

راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود آره

کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست

که از حادثه عشق تر است.

تو خودت گفتی بهم ...

منبع : وبلاگ یکی از دوستان خوبم

باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب
شنبه 21 مرداد 1385

کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی                      چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی

 

گر به خاطر آوری این اشک جان سوز مرا                   آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی

 

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب                 چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

 

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی                    من که می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی

 

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت                          همچو ابر نو بهاران اشک ریزان می شوی

 

بشکند پیمانه صبرم ولی در چشم خلق                         چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی

 

بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن                  پای تا سر آتش و سر تا به تا جان می شوی

 

مرغ باغ عشقی دور از تو جان خواهم سپرد                آن زمان بی هم زبان در این گلستان می شوی

 

باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب